وضوی خون

صاحب این عکس رو می شناسید یا نه؟ اگه می شناسید که بنویسید کیه؟ اگه هم نمی شناسید که یه چیزی دربارش بنویسید .البته اگه شناختید هم یه چیزی بنویسید...
به برنده ها جایزه توپ می دیم. برای این که انگیزه تون قوی تر هم بشه این دفعه
می گیم جایزه چیه! جایزه یک سری فيلم منحصر بفرد از جنبش های جهادی جهان اسلامه که تازگی دستمون رسیده.
حالشو ببرین...البته اگه جواب بدین.
هر کی حالشو داره، بسم الله
شادی روح شهدا صلوات
همين
یک شعر خیلی باحال برای آدم های باحال
آقایان و خانم هایی که حال ندارن ، برن بعدا بیان
صرف نظر از این که در فضای وبلاگی کمتر کسی پیدا می شود که مطالب بلند را بخواند و با وجود این که می دانم خیلی ها با شعر میانه ای ندارند ولی با این شعر آن قدر حال کرده ام که بی خیال این ملاحظات شدم و به همه ی حضرات آقایان(برادران بزرگوارم) و خانم ها(خواهران محترمم) توصیه می کنم که آن را بخوانند.
شاعر این شعر هم برادرم "محمد حسین جعفریان" است که الان هم اوضاع سلامتی اش اصلا رو به راه نیست.ایشون جانباز دفاع مقدس و از شاعران معروف و مشهور جبهه و جنگ هستن که مثنوی معروف "بسیجی" هم که هم سن و سال های من خیلی باهاش حال کردن متعلق به ایشونه.
شان صدور این شعر به این قراره که وقتی آقای خاتمی رییس جمهور سابق به سازمان ملل رفته بود و سخنرانی بسیار مهم و استراتژیک و تکان دهنده ای در باره ی رستم و اسفندیار کرده بود ظاهرا آقای رییس جمهور آمریکا هم در مجلس حاضر بوده و برای ایشون سر تکون داده بود.
روز بعد روزنامه های دوم خردادی با ذوق و شوق عجیبی خبر سر تکان دادن رییس جمهور آمریکا برای آقای خاتمی را تیتر اول خودشان کردند. یادم می آید که آن روز خودم هم واقعا خجالت کشیدم. آقای جعفریان آن روز دلش می شکند و این شعر را می سراید.
فعلا زدم تو حال و حول جنگ خودمون تا ببینم خدا برامون از اون ور آب چی می فرسته
سلام تهران! سلام تهرانم!!
چقدر هادى درد م، چه خسته ام، سردم
تكم! غريب و غريقم، شكسته ام، زردم
در آن شب متلاطم! در آن عبور سپيد
دريغ! كشتى روحم به بندرى نرسيد
دريغ! پاى عبورم هنوز در خواب است
دريغ! كشتى روحم قرين گرداب است
پر از شكفتن شعرم! پر از تف آتش
پر از شكسته كمان هاى صد هزار آرش
پر از رسيدن تا قله هاى بدبختى
پر از عزيمت تا مرگ! تا نگون بختى
سلام تهران! تهران! سلام تهرانم
منم! بسيجى ديروز اين دبستانم
بپرس از چه زمانى به يادت آمده ام
به فصل قحطى باران و بادت آمده ام
چقدر رد شده ام فصل فصل در پاييز
بپرس از اين تن رنجور و اين عصاى عزيز
بپرس از شبح برفى بهارانم
چگونه رد شده ام از غرور يارانم
چه دوره هاى بعيد ت شكسته و زود است
هواى رابطه هايت چه دود آلود است
بپرس تهران! از من كه شور شايانم
بپرس تهران! وقتى شروع پايانم
چنين غبار گرفته به عيش نامده ام
بپرس از چه ديارى و از چه آمده ام
من از خدا و "شهيد" و كمانچه می آيم
از استواى شلوغ " شلمچه" می آيم
سلام حضرت مغرب! منم عليل شما!
سرى تكان بده قربان! منم ذليل شما!
مگر قطار چه وقت از غرور ما رد شد؟
از ايستگاه شلوغ شعور ما رد شد؟
مگر از آن همه شهر" شهيد" نگذشتيم؟
چرا دوباره به اين شوره زار برگشتيم؟
بگو چگونه گرفتار اين خطا شده ايم؟
ميان سيل سياست، چنين دو تا شده ايم؟
چه ساده نزد شما" بود"ها "نبوده" شده است
شب "شلمچه" از اذهانتان زدوده شده است
چه ساده شوق «بهشتى» به "غصه" ها برگشت
چه ساده «كاوه» دوباره به "قصه" ها برگشت
دوباره «باقرى» و «باكرى» چه خاموشند
ميان هزار توى افسانه ها فراموشند...
هلا شما كه به امروز خويش زنجيريد!
چرا سراغى از آن روزها نمی گيريد؟
هلا ميان زلال زمان سبوترها!
چه خلوت است مزار شما كبوترها!
در اين كشاكش بى همتى و بى دينى
مرا بهل! بهل! اى مرتضاى آوينى!
گرسنه، خسته، رهايم ميان رخوت و خواب
مرا بهل! بهل! اى حاج اصغر محراب!
مرا بهل كن اگر خسته ام، بهل اى مرد!
رها كن اين تن رنجور را، رها، برگرد!
مرا بهل كن الا همت بلند زمين
براى ماندن در اين سكوت مرگ آيين
رها شدم چه به ياوه، ميان اين برزن
ميان اين همه چكها، ميان اين همه زن
رها شدم به چرا در بهشت گم به نشيب
در اين فرود مردد ، ميان گندم و سيب
منم بسيجى ديروز و اينك اما دير
منم جوانى جبهه و اينك اما پير
شب جنون هزاران هزار مرگ آگاه
شب فلوت مسلسل، شب حسادت ماه
از عاشقانه راز تگرگ برگشتم
من از سواحل آغاز مرگ برگشتم
چكيدن شب و اندوه من ز سقف بهار
دوباره اين من و ارديبهشت شصت و چهار
چقدر گريه كهنه به دادم آمده است
چه خاطرات عجيبى به يادم آمده است
چه صبحم اى شب رفته! چه خالى از رنگم
سبك چو روح شهيدى در عشق آونگم
ببار باران! باران! ببار بر روحم!
كه من نه غرقه طوفان، كه غرقه نوحم
هلا تمام شما بى نشانى و بى نام!
شما! ملا ئک خوشبخت در كنار" امام"!
از آدم ،از خلفا آخرين براى شماست
"امام " راز مگوى زمين براى شماست
طلوع طوفان در كام بادبانها بود
"امام" رونق انسان در آسمانها بود
هواى تازه براى غروب نسل هلاك
شروع بارش باران خاك در افلاك
امام" ، پرده اى از نور و آسمان و سكوت
عبور سرزده و شاعرانه ملكوت
"امام" ، هیمه بر آتش در حكومت سرد
يگانه واحه ی سرسبز در صحارى درد
"امام"! داغم چو داغ رفتنت تازه است
شبيه صبر تو غم هاى من بى اندازه است...
چه روزهاى عجيبى! چه جزر و مد بدى
چه آسمان فجيعى! چه فصل بى عددى
چه ساكتى! چه خموشى! مگر نمى بينى؟
سلام تهران! بارى ! چه خواب سنگينى!
سلام تهران! بى روح آهنين پيكر!
سلام پونك! تجريش! شوش! تهران سر!
سلام اى همه جا مانده هاى غافله ها!
سلام نسل چك و سفته و معامله ها!
سلام تهران! آسمانت آبى نيست
صداى خنده ات اى شهر! آفتابى نيست
غريو موشك شب هاى دور يادت هست؟
سلام تهران! آيا غرور يادت هست؟
سلام تهران! اى شهر بى ستاره و تار
سلام تهران! اى شهر پرفريب و غبار...
در عمق خلوت اين جاده های بى عابر
خلا صه مى رسد از راه اين آخر شاعر
نه شاعرى ز علفزار شمع و پروانه
غريق بارش يكريز جام و افسانه
نه شاعرى كه مديح خيانت و خاك است
نه شاعرى كه سترون، كه شب، كه ناپاك است
به "ذوالفقار" رها از غلاف، دل داده
مى آيد از شب بى رهگذرترين جاده
در آن زمان كه نه وقت گزافه خواهد بود
چقدر سر كه به تن ها اضافه خواهد بود
چه طعم خون كه به اين كام ها چشيده شود
چه چشم ها كه ز حدقه برون كشيده شود
چه سينه ها كه به تيغش دريده خواهد شد
چه دست هاى زيادى بريده خواهد شد...
چقدر خاتمه ام من! چقدر محتضرم
چقدر گريه ام امشب! چقدر مختصرم
به امید آزادی قدس، کعبه و کربلا
شادی روح شهدا صلوات