ویزای بهشت
حکایت چگونگی پشت پا زدن "محمد ابراهیم عطایی" به همه ی اون چیزایی که من و تو سفت بهشون چسبیدیم و رفتنش به معرکه ای که عمرا من و تو مردش نیستیم ولی خیلی شعارش رو می دیم
به مناسبت اعطای عالی ترین نشان رسمی انگلستان ،" نشان شوالیه" به
سلمان رشدی ملعون در سالگرد تولد ملکه ی انگلستان
قبلش لازمه یه چند جمله ای رو خیلی مودبانه و پاستوریزه (همونطور که بعضی رفقا خواسته بودن) بنویسم .چیزایی که خواهید خوند(اگه مردونه حوصله کنید و تا آخرش رو بخونید) همش واقعیه و عین حقیقت. این "آقا محمد ابراهیم عطایی" حجت انکار ناپذیریه واسه اون دسته آدمای تنبل(ترجمه ی مودبانه ی عبارت ...) اما پر ادعایی که همیشه منتظرن" تا محرم گردد" و "هنگامه ی امتحان میسر گردد" تا کاری کنن کارستون ، اما معلوم نیست چرا محرم موعود این آقایون ، هیچ وقت "نمی گردد".محض اطلاع این حضرات "منتظر محرم" عرض می کنم که آدمای بی نام و نشونی تو کشورای دیگه ی دنیا که اصلا هم ادعای شیعه گیشون، شکم آسمون رو پاره نکرده
کارهایی رو که باید امثال ما و شما به ثمر برسونیم انجام دادن.مثلا مترجم ژاپنی کتاب "آیات شیطانی"، آقای "هیتوشی ایگاراشی" تو شهر توکیو با شکمش با چاقو سفره شد و رفت به جهنم. مترجم ایتالیایی این کتاب هم که اسم نحسش "ایتوره کاپریولو"بود هم مورد حمله قرار گرفت و تا سر حد مرگ زخمی شد ، یه یارویی هم که تو نروژ "آیات شیطانی" رو منتشر کرده بود با سلاح گرم هدف قرار گرفت که بدبختانه جون به در برد. فکر کنم اسم این نروژیه"ویلیام نیگارد" بود.سلمان رشدی وقتی شنید چه بلایی سر ویلیام جونش اومده بدجوری ضعف کرد و چند سال بعد گفت که اون روز بدترین روز زندگیش بوده...اما "آقا عطایی" از ایران با افتخار تمام رفت سراغ اصل کاری تا کار ناتموم بقیه رو تموم کنه."آقا محمد ابراهیم عطایی"مصداق روشن اون دسته آدماییه که زمین و زمان رو برای پیدا کردن کربلای خودشون ، زیر و رو می کنن و بالاخره هم پیداش می کنن و از اون جا یه دور خیز تمیز مکنن به سمت آسمون ، دورخیزی بلند که اونا رو صاف می بره بغل دست "آقا ابا عبدالله الحسین"(علیه السلام) و ملحقشون می کنه به "اردوی منتظران رجعت" تا بالاخره یه روزی که خیلی هم دور نیست تو رکاب "رییس هممون" برگردن و شلوار...(ببخشید) ، پدر همه ی بر و بچ شیاطین اکبر و اصغر رو دربیارن.حال و حولی که می کنن ، نوش جونشون
مترجم ژاپنی به درک واصل شده ی "آیات شیطانی""هیتوشی ایگاراشی"
یه خواهشی هم از آقایون و خانومای خوننده دارم : مرد باشید و اگه شروع به خوندن کردید تا آخرش برید، آخه حیفه. تو این همه علافی و "وب گردی وقت تلف کن" یه همچین فرصتایی که آدم رو ببره تو حال و هوای بنده های مخلص و کار درست خدا، کم پیش میاد .اگه نخونید هم از جیب خودتون رفته. گذاشتن یه همچین مطلب بلندی تو یه وبلاگ، ریسک بزرگیه چون تعداد بازدید کننده ها و نظر دهنده ها رو خیلی کم می کنه ولی همش فدای سر پر صفای"آقا محمد ابراهیم عطایی".
ضمنا اینم بگم که تا حالا از این بنده ی جیگر دار خدا عکسی منتشر نشده.
**********
رضا اشعری، همرزم شهید:
آخرین بار در خیابان جمهوری دیدمش، سر خیابان بابی ساندز، اول نشناختمش. یک تی شرت زردرنگ پوشیده بود، ریش هایش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهیم! خودتی؟» خودش بود؛ ولی پاک عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل همیشه گرم نبود. گفتم: «اینجا چه کار می کنی؟» اکراه داشت که حرف بزند، گفت: «آمدم ویزا بگیرم.» و خواست خداحافظی کند که دستش را گرفتم. گفتم: «ویزا برای کجا؟ چی شده مگر؟» گفت: «ولم کن رضا! عجله دارم.» دستش را با تکان از دستم بیرون کشید و رفت. خشکم زد. با خودم گفتم: «خدایا! این ابراهیم همان ابراهیم است؟!»
**********
علی منتظری، همرزم شهید :
آشنایی مان برمی گردد به سال 62. آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهیم هم امدادگر بود؛ اما گروهان یک بود. شنیدم که چند تا از بچه ها تیفوس گرفته اند. یک چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و کسی هم حق ملاقات با آنها را نداشت. یک روز مریزاد، مسؤول بهداری گردان آمد سراغم، گفت: «منتظری! از امروز برو چادر بیمارستان- اسمی بود که بچه ها روی آن چادر گذاشته بودند- کمک عطایی» گفتم: «عطایی دیگر کیست؟» گفت مال گروهان یک است.
رفتم چادر بیمارستان. وارد شدم. داشت به یکی از بیمارها آب می داد، متوجه من نشد. وقتی برگشت تعجب کردم. 13 یا 14 سال بیشتر نداشت. سلام کردم گفت: «عقب!» من یک قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» یک قدم دیگر رفتم عقب؛ بعد گفت: «خب، حالا علیکم السلام، کارتان را بفرمایید.» هم لجم گرفته بود، هم تسخیر شده بودم. با لکنت زبان گفتم: «آقای مریزاد من را فرستاده کمک شما.» همان طور با تحکم گفت: «به آقای مریزاد بگو، ابراهیم کمک لازم ندارد.» من از روی لج عقب رفتم تا او دیگر نگاهم نکرد. بعد هم راهم را کشیدم و رفتم.
**********
مادر شهید :
یک روز آمد خانه و یک راست رفت زیرزمین. نگرانش شدم. دنبالش رفتم دیدم بچه ام سرش را گذاشته روی مهر، های های گریه می کند. من هم روی همان پله نشستم و همپایش گریه کردم… بعد… ببخشید… بعد رفت قرآن را برداشت و با ترتیل شروع به خواندن کرد. صدایش یک حزن تازه ای داشت. نیم ساعتی قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام کرد. گفتم: «ابراهیم جان! چی شده مادر؟ نصفه جان شدم.» گفت: «یک از خدا بی خبری پیدا شده به قرآن توهین کرده، یک کتاب نوشته به اسم آیات شیطانی.» گفتم: «خدا انشاءالله لعنتش کند، کی هست؟» گفت: «یک انگلیسی هندی الاصل است.»
**********
برادر شهید (اسماعیل عطایی):
فتوای حضرت امام که صادر شد، دیگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پیدا کرده بود. می گفت که من فقط یک آرزو دارم.
**********
رضا اشعری، همرزم شهید:
از علی منتظری شنیدم که رفته آلمان برای معالجه. گفتم: «مگر شیمیاییاش حاد شده؟» گفت: «ظاهرا.» البته بعد از خیبر، تا آنجا که من خبر دارم ناراحتی همیشه باهاش بود.
**********
ساسان طالبی، از دوستان شهید:
دیگر سر کلاس ها هم نمی آمد. من تعجب می کردم کسی که حاضرشدن به موقع سر کلاس را واجب شرعی می دانست، چطور می شود که اصلا یک هفته سر کلاس نیاید؟ البته گاهی دانشکده می دیدمش؛ ولی عوض شده بود. تند می آمد، تند می رفت؛ با کسی هم گرم نمی گرفت.

"ویلیام نیگارد" ناشر :کتاب منحوس "آیات شیطانی" در نروژ که هدف گلوله فرزندان معنوی رسول الله قرار گرفت و جان به در برد

جای گلوله های شلیک شده به طرف ناشر نروژی کتاب"آیات شیطانی" متاسفانه دو تا از گلوله ها فقط بدن کثیف این آقا را خراش داده و رد شده اند که اگر می خوردند طرف زنده نمی ماند
**********
برادر شهید (اسماعیل عطایی):
می گفت من زنده باشم و یک مرتد که به اشرف مخلوقات توهین کرده، جایزه بگیرد؟ من زنده باشم و یک نفر که قلب آقا امام زمان را خون کرده، خوش بگذراند؟!
**********
ج.الف :
من به قضیه شک داشتم. به اصل موضوع شک داشتم. به بچه ها گفتم که این پسره را بیاورید من ببینمش. قرار گذاشتیم. معمولاَ افرادی که در قرارهای این جوری حاضر می شوند، مضطرب اند، اطمینان به نفس کافی ندارند و دستپاچه برخورد می کنند؛ اما این شهید ما که آمد، اصلاَ این طوری نبود. 21-22 سالش بود. سلام که کرد و نشست دلم من قرص شد. همانجا توی دلم گفتم: «خدایا بنازم به قدرتت؛ چه جوان هایی ما داریم و دلمان بعضی وقتها از توطئه های خارجی می لرزد!»
**********
دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:
این یعنی همان خلیفهای که خدا می فرماید ما در زمین قرار داده ایم. شهید عطایی مصداق محسوس همین معناست.
**********
مادر شهید:
گفتم: «مادر! من دختر فلانی را برایت دیده ام، با خانواده شان صحبت کرده ام. تو اصلا به این مسأله توجه نمیکنی! امام فتوایی داده اند، ان شاءالله عمل می شود، تو مکلف به این مسأله نیستی!» گفت: «چرا مادر! من مکلفم، من می دانم دارم چه کار می کنم.»
**********
دکتر رضا داوری، استاد فلسفه:
یقین داشت، راهش را پیدا کرده بود و انگار روی نقطه ای ایستاده بود که انتهای مسیرش را می دید.
**********
مادر شهید:
گفتم: «مادر! جواب مردم را چه بدهم؟ اسم گذاشتیم روی دختر مردم.» گفت: «تو فقط قول بده این راز را با کسی در میان نگذاری.» هی خودش را به آن راه می زد. گفتم: «من دارم از آبرویمان توی مردم حرف می زنم.» دوباره گفت: «می دانی؟ اگر این قضیه لو برود، زندگی من لو رفته، شما که این را نمی خواهید؟» هی من از ازدواج می گفتم، هی او می گفت که این قضیه بین خودمان بماند.
**********
ساسان طالبی:
آخرین باری که دیدمش، توی دانشکده بود. چند وقت بود که دوست داشتم ببینمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس که به کسی محل نمی گذاشت. عقده ای شده بودم. آن روز یادم است که کلاس نداشتم. جلو فروشگاه دیدمش. گفت: «می خواهم باهات حرف بزنم.» گفتم: «خوب است، بالاخره یاد رفقایت هم می کنی!» گفت: «طاقت گریه ندارم، اوضاعم قاطی پاطی است. یک خبر خوبی برایت دارم، اگر به حرفم گوش بدهی پشیمان نمی شوی، یک دختری را می شناسم…»
**********
مادر شهید:
گفت: «یک دوست دارم اسمش طالبی است…» شما دیدیدش، انگار با او مصاحبه هم کرده اید، پسر خوبی است خدا حفظش کند؛ گفت: «قضیه را برایش تعریف کردم، نشانی را بده برود خواستگاری.» آنجا بود که فهمیدم تصمیمش برو برگرد ندارد. قید دختره را زده بود. بند دلم لرزید… گفتم: «خدایا! اگر قسمت این است، من راضی ام.» نمی دانم توی قیافه ام چه دید؟!… [گریه مادر] پرسید: «راضی هستی مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»
**********
ج.الف:
بهش گفتم کار اشتباهی کرده که مادرش را در جریان گذاشته است . گفت: «شما هنوز مادر من را نشناختهاید.» واقعیت این بود که من خودم را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با این حال صحبت هایی هست که باید با مادرت و با هر کس دیگری که قضیه را می داند بکنی.»
**********
برادرشهید(اسماعیل عطایی):
یک هفته کارمان تمرین بود؛ اگر زنگ زدند کی بردارد، چی بگوید؛ اگر آمدند در منزل چی؟ دوستان چی؟ دانشکده چی؟ و خلاصه وقتی که داشت می رفت، ما آنقدر آماده شده بودیم که انگار یک سال است به خارج رفته است.
**********
علی منتظری:
از همان موقع ها بوی شهادت می داد. به قول بچه ها نوربالا می زد. بهش می گفتم: «فلق». آن روزها فخرالدین حجازی آمده بود سرپل ذهاب، یک سخنرانی کرده بود و نماز شب خوان های رزمنده را «فلق» نامیده بود. من خیلی به دست و پایش می پیچیدم. می گفتم: «تو آخرش شهید می شوی!» او همیشه در جواب میگفت: «ما تا انقلاب مهدی زنده ایم!»
**********

این ملعون از تجدید چاپ کتاب کفرآمیز خودش صرف نظر نکرد و زمانی که انگلستان حاضر به چاپ ارزان قیمت این کتاب (بدون جلد گالینگور و با کاغذ کاهی) نشد، اون رو به آمریکا برد و به صورت ارزان قیمت (برای سهولت خرید عمومی آن) چاپوندش.یعنی قسمتمون می شه این خنده تهوع آور رو روی صورت این مردک بخشکونیم؟
ج.الف:
وقتی بهش گفتم: «ما هیچ کمکی نمی توانیم بکینم» هیچ تغییری در او رخ نداد؛ نه در رفتارش و نه حتی در چهره اش. گفت: «من از شما کمک نخواستم، فقط خواستم در جریان باشید، حتی اجازه هم نمی خواهم، مگر اینکه بازداشتم کنید؛ والا به یاری خدا تا آخرش می روم.»
**********
کاردار سفارت سوییس در تهران در مصاحبه با سی.ان.ان:
تقاضای ویزای ویژه کرده بود. گفته بود که حاضر است پناهنده شود و علیه ایران حرف بزند. از طرف سازمان های آمریکایی هم حمایت شده بود، از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر … [رییس یکی از گروهک های غیرقانونی در ایران] هم او را تأیید كرده بود. به این نتیجه رسیده بودیم که مشکل شخصیتی دارد و قابل بهره برداری است.
**********
ج.الف:
همه تست ها مثبت بود. نقطه فرود هم چک شده بود. مشکلی نبود؛ اما می دانستیم که درصد موفقیت بسیار پایین است. 10 تا 30 درصد بیشتر امید نبود. به خودش هم گفتیم؛ جواب داد: «مطمئن باشید که من پیروزم.»
**********
برادر شهید (اسماعیل عطایی):
خیلی چیزها از امام یاد گرفته بود. به خصوص اطمینان قلب و صلابتی که داشت نمونه بود. به ما روحیه می داد. به من می گفت: «اسماعیل! این راهی که من می روم شکست تویش نیست.» من فکر می کردم که منظورش این است که حتماَ به نتیجه می رسد؛ اما وصیتنامه اش را خواندم، منظورش را فهمیدم. از قول امام نوشته بود: «چه بکشید و چه کشته شوید پیروزید.» و این همان چیزی بود که شخصیت او را ساخته بود.
**********
دکتر رضا داوری:
… و بالاخره رفت و رسید و شهید هم شد…
**********
مادر شهید:
قبرش را نمی دانم کجاست. می روم بهشت زهرا سر یک قبر خالی که اسم او روی سنگش است. می گویم: «مادر! توی دنیا که سربلندمان کردی، آخرت هم دستمان را بگیر.» بچه ام نمرده، قبرش را هم که می بینید؛ خالی است! باور کنید به خود مقام سیدالشهدا همیشه باهاش حرف می زنم و جواب می گیرم. جواب هاش به قلبم خطور می کند. می گویم: «مادر! من باور دارم که شهیدها زنده اند.» بعد حرفم را می زنم، بلافاصله جواب می گیرم. همیشه وجودش را با خودم حس می کنم. بچه ام نگران من است.
**********
رضا اشعری:
می گفت که ما تا انقلاب مهدی زنده ایم و من واقعاَ نمی دانم آن روز هم می دانست که شهید می شود یا نه؟ هر وقت تنها می شدیم از خدا حرف می زد، از آخرت و به خصوص از شهادت می گفت؛ «خدا نعمتی برتر از شهادت خلق نکرده است.»
**********
دکتر رضا داوری:
سر کلاس سؤالاتی می پرسید که معلوم بود این جوان به یک جاهایی رسیده است. من خودم گاهی می ماندم. یک ملاقاتی هم گویا با حضرت آیت الله جوادی آملی داشت. ایشان را هم گویا تحت تأثیر قرار داده بود.
یک روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من این یک اشتباه فلسفی است که «من» انسان همان روح انسان است.» حالا من همان جلسه این مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس «من» انسان از دیدگاه شما چیست؟» گفت: «من انسان خیلی عمیق تر از روح است. «من» آدمی زمانی کشف می شود که انسان خدا را کشف کند.» بعد این آیه را خواند: «و لا تکونوا کالذین نسواالله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون»
**********

سلمان رشدی که که حالا ۶۰سالشه کارش به جایی رسید که فقط طی 20 روز 13 بار محل خواب خودش رو تغییر داد. چنان فضای جهنمی بر زندگی او حاکم شد که زنش ازش جدا شد و در مطبوعات اونو را «فردی بزدل» نامید. تنها دو سال پس از صدور حکم اعدام بود که سلمان رشدی جرأت سفر به خارج انگلستان را پیدا کرد و با یک هواپیمای جنگی در سال 1991 میلادی برای سخنرانی به دانشگاه کلمبیا در آمریکا رفت و برگشت. محافظت از این بابا بعد از صدور حکم حضرت امام بر عهده «اسکاتلند یارد» (پلیس انگلیس) قرار گرفت. هزینه های محافظت از او در سال بین یک تا 10 میلیون پوند تخمین زده می شود؛ صدای همه ی انگلیسی ها از این ولخرجی دراومد و حتی یکبار شاهزاده چارلز (ولیعهد انگلستان) گفت: «سلمان رشدی سرباری پر خرج برای مالیات دهندگان انگلیسی است.» همچنین شرکت هواپیمایی «بریتیش ایر ویز» حضور رشدی را در هواپیماهای خود تا سال 1998 ممنوع اعلام کرده و شرکت هواپیمایی «ایرکانادا» چند سال پیش سفر رشدی را با پروازهای خود غیرممکن اعلام نمود.
ج.الف:
اینها را دیگر من با واسطه می گویم. گفتند که بنا بوده در جریان بازدید رشدی از یک کتابخانه او را با گلوله بزند؛ اما قبل از ورود به او مشکوک می شوند. در حین بازرسی بدنی درگیر می شود و گلوله می خورد. جالب اینکه کوچکترین خبری منعکس نشد. انگار نه انگار که چنین واقعه ای وجود خارجی داشته است. بعدها که خبرش غیر رسمی درز کرد، یک اشاره تلویحی کردند و بعدش هم هیچ.
**********
مادر شهید:
آن شب من خواب دیدم. شوهر مرحومم همیشه می گفت: «شبی که ابراهیم به دنیا آمد یک سید نورانی یک انگشتر زرد به انگشتم کرد.» آن شب من خواب دیدم که با مرحوم شوهرم نشسته ایم، منتظریم که ابراهیم بیاید ناهار بخوریم. یک سید نورانی آمد به مرحوم شوهرم گفت: «حاج آقا! آن انگشتر امانتی را آمده ام بگیرم.» من از خواب پریدم و تا صبح گریه کردم. اسماعیل بچه ام آمد توی اتاق. هی دلداری ام داد. من هم هی می گفتم: «مادر! دیگر بی ابراهیم شدم، پسرم حجله ندیده رفت شهید شد. خدا این آمریکا را ذلیل کند. الهی رشدی ملعون تکه تکه بشود.»
**********
برادر شهید(اسماعیل عطایی):
من خودم دست کمی از مادرم نداشتم. دلشوره عجیبی داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود؛ اما باید مادرم را آرام می کردم. نمی خواستم همسایه ها خبردار شوند.
**********
رضا اشعری:
می گفتند اصلاَ موفق به دیدار رشدی نشده است. تور حفاظتی رشدی خیلی قوی است. آبروی سیاسی اروپا در گرو امنیت رشدی است و به همین دلیل شدیدترین تدابیر را در نظر گرفته اند.
**********
ج.الف :
با تجربه ای که من دارم رشدی تا آخر عمر، آب خوش از گلویش پایین نخواهد رفت.
**********
دکتر رضا داوری:
سلمان رشدی با فتوای امام اعدام شد و اینکه این روزها به دریوزگی افتاده، سلمان رشدی نیست، کالبد متعفن یک انسان پست است که روحش را به شیطان فروخته است، اما این ابراهیم شهید ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفیض می شوند.
**********
از یادداشت های شهید ابراهیم عطایی:
«قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت، فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم که ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت، از شهادت فقط دم می زده ام؛ اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.»
**********
برادر شهید (اسماعیل عطایی):
بعد از مرصاد من احساس کردم که ابراهیم به یک بلوغ جدیدی رسیده است. حرف هایش بوی امام می داد. بوی شهیدان را می داد، به قول شما مطبوعاتی ها، بوی باروت می داد. یک طوری از دوستان شهیدش حرف می زد که انگار در حضور آنها است و من الآن بعضی وقت ها که فکرش را می کنم، می گویم که نکند واقعاَ روح آنها را می دید؟ و الآن این باور به من و مادرم سرایت کرده است و من هر وقت زیارت شهدا را می خوانم، قبل از همه صدای ابراهیم را می شنوم که به سلامم جواب می دهد.
**********
دکتر رضا داوری:
ابراهیم برای من یک اسوه است، یک اسطوره است که به حیات حقیقی رسیده است. زمان حیاتش همیشه برای من نمونه کامل یک انسان بود که توی این دنیا به هویت خودش رسیده بود. نمونه کامل کسی بود که خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدایش را خوب شناخته بود، دینش را و راهش را خوب شناخته بود و بالاخره هم رفت و رسید و پیروز شد یعنی شهید شد.
**********
فرازی از وصیتنامه شهید:
شیرینی و لذات زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن (علیهما السلام) از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی از زندگی و مرگش رقم می خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن هر دو را، او به من بیاموزد …
**********
متأسفانه دولت انگلستان از تحویل پیکر پاک شهید عطایی به جمهوری اسلامی خودداری کرد.
داداش های پر ادعای زرنگم ! بر و بچ ولایتی و پای کار!
حالا هی" منتظر بشین تا محرم گردد" و "هنگامه ی امتحانتون میسر گردد"
اونوقت حتما "کاری می کنید کارستون"؟؟؟
آره جون خودتون !!...دریغ
مبارک بادبر تمام بی غیرتا...
این خبر سوزش دار رو حتما بخونید تا بگم
ملكه اليزابت دوم انگليس امروز لقب «شواليه» را به سلمان رشدي مرتد كه پس از نوشتن كتاب «آيات شيطاني» احساسات مسلمانان را برانگيخت، اعطا كرد.
به گزارش خبرگزاري فرانسه، اين لقب به «ايان بوتهام»، كريكتباز انگليس نيز اعطا شد.
با اين اقدام اين دو فرد از اين پس با لقب «سر» (Sir) خوانده ميشوند كه به هنرمندان، ورزشكاران،
ديپلماتها، روزنامهنگاران و ديگران در مراسم سالگرد تولد ملكه اعطا ميشود.
رشدي پس از دريافت اين لقب گفت: «من از دريافت اين
افتخار بزرگ احساس هيجان و كوچكي ميكنم و عميقا سپاسگذارم كه كارم به اين شكل مورد
توجه قرار گرفته است.«
عليرغم انتظارات رسانهها، «ديويد بكام»، كاپيتان سابق تيم فوتبال انگليس كه قررا است به زودي تيم «رئال مادريد» اسپانيا را به مقصد «گلكسي»، لس آنجلس آمريكا ترك كند، لقب شواليه را دريافت نكرد.
واما حرف "مرصاد": ضمن عرض تبریک به محضر مسولان جمهوری اسلامی و همه ی مسلمونای خوش غیرت بابت زنده موندن این یارو ، و عرض تبریک به مناسبت تولد بانوی حرومزادگان جهان یعنی حضرت ملکه ی الیزابت دوم (دامت فحشائه) خدمتتون عارضم که این سلمان رشدی حرومزاده رو حتما می شناسید(نطفه ی این موجود نجس واقعا مشکل داره).خیلی متاسفم که باید فضای این وبلاگ رو به اسم این خوک کثیف آلوده کنم.محض اطلاع دوستان بی خبری که زیاد کاری به این "نجس العین" نداشتن و نمی دونن یارو چه خریه(بلانسبت خر) باید عرض کنم این مردک حرومی همون نویسنده ی کتاب آیات شیطانی است. این کتاب ۵۰۰ صفحه ای یه رمانه که قهرمانای اون حضرت محمد(صلوات الله علیه) و همسران و اصحابش هستن.آقایون بهونه گیر توجه کنن:
نوشتم (رمان) نه کتاب عقیدتی و استدلالی. این مادر به خطا توی رمانش هر نسبتی رو که لایق وجود کثیف خودش و پدر و مادرشه به حضرت رسول اعظم و اصحاب و همسرانشون می ده.آقایون! حاجیتون رو هوا حرف نمی زنه ، من خودم این کتاب کثافت رو خوندم. این سگ رذل تو داستان بلند"آیات شیطانی"حضرت رسول اعظم و اصحاب و همسرانشون رو (العیاذ بالله) شراب خوار و منحرف اخلاقی معرفی می کنه.جالب این جاست که این حشره ی نجاست خوار در شناسنامه مسلمونه و هنوز هم خودشو مسلمون می دونه.
اینم یه عکس از این سگ جهنمی محض اطلاعتون کتاب "آیات شیطانی" حوالی سال ۱۳۶۶بوسیله ی انتشارات آمریکایی "پنگوئن" چاپیده شد و به طور بی سابقه ای همزمان به ده زبان زنده ی دنیا منتشر شد.تا مسلمونا شصتشون خبردار بشه که چه خبر شده ۷-۸-۱۰ ماهی طول کشید.
اينم يه عكس ازرمان نجس"آیات شیطانی" راستش این کتاب همچین آش دهن سوزی هم (به لحاظ فنی و ادبی ) نبود اما این اروپایی ها و آمریکایی ها ذرت و ذرت به کتاب جایزه دادن و تبلیغات زیادی دور و بر اون راه انداختن .حضرت روح الله به محض اینکه از ماجرا خبر دار شد و دید که غربیا یه کرمی دارن وارد معرکه شد و "حکم" اعدام سلمان رشدی و ناشران کتاب رو (به شرط اطلاع از متن) صادر کرد و اعلام فرمود هر کس تو این راه کشته بشه شهیده. بعد از امام هم تمام علمای اسلامی از شیعه گرفته تا سنی حکم ارتداد و اعدام این سگ را صادر کردن. حدود ۱۰ سال زندگی واسه این (گه) جهنم شد."اسکاتلندیارد"(پلیس انگلستان)برای محافظت از این یارو سالی نزدیک به یک میلیون دلار هزینه می کرد .اونقد ر زندگی این مردک به هم ریخت که زنش طلاقش داد و اون مجبور شد به معشوقه بازی مشغول بشه که البته این معشوقه های رنگ و وارنگ هم هر کدوم بعد از مدتی از ترس جونشون دمشون رو می ذاشتن رو کولشون و سلمان رو تونکبت خودش رها می کردن.خصوصا بعد از انفجاربزرگی در هتل "بورلی هیلز " لندن که این بی پدر اونجا زندگی می کرد دیگه آب خوش از گلوی رشدی پایین نمی رفت.خود عوضی اش در باره ی اون سال ها به کابس تعبیر می کنه.اما بالاخره بعضی رجال "بی بته" و "سیب زمینی " کار خودشونو کردن و یه جورایی خیال انگلو ساکسون های عوضی رو راحت کردن که دیگه کسی از طرف ایران نفله کردن رشدی رو پی گیری نمی کنه.این طوری شد که این خوک چند سالیه خواب و خوراک راحت تری داره و بساط الواطیش رو به راهه. بی ناموسا اینقدر پر رو شدن که حالا لقب و عنوان هم دادن به حرومزاده.چشم رجال وطنی روشن و رویشان مقابل پیامبر اعظم سفید !!
تا حالا دو نفر برای خلاص کردن این سگ اقدام کردن اما موفق نشدن و به شهادت رسیدن ، شهیدان : "مصطفی مازح "، اهل لبنان (که انفجار هتل بورلی هیلز کار خود پدر صلواتیش بود) و "محمدابراهیم عطایی" ، اهل ایران. روحشون شاد که تـه غیرت بودن و مردانگی و مثل من و شما ی پر ادعا و تو خالی نبودن.بهشت برین نوش جونشون.
این ساختمون سوخته تو عکس بالایی مال یه هتل تو شهر سیواس ترکیه ست که مترجم کتاب آیات شیطانی به زبون ترکی توش بوده.ببینید ترکا چه بلایی سر هتل آوردن.اگه پلیس ترکیه خودشو قاطی نمی کرد یارو جون سالم به در نمی برد.
این ردیف جنازه های سوراخ سوراخ شده بر و بچ با غیرت ترکیه هستن که تو تظاهرات علیه مترجم ترکی آیات شیطانی بوسیله ی پلیس ترکیه شهید شدن. بازم ترکا که اینقدر ما دری وری بارشون می کنیم.شهادت گوارای وجودشون. پیشنهاد می کنم تمامی حضرات مسولینی که توی این ۱۹ سال هر رقم که تونستن به غربیای بی پدر و مادر قول و تضمین دادن که آزار نظام اسلامی به سلمان رشدی نمی رسه ، بیان یه جشن هر چند مختصر برای این افتخار آفرینی جدید جناب رشدی بگیرن و در همون جشن ضمن اظهار برائت و تنفر از هر گونه تروریسم و خشونت ، برای اثبات حسن نیت ایران به غرب ، از اینگیلیسی های مادر...(ببخشید)، از دولت فخیمه ی انگلستان بخوان که این نویسنده ی بزرگ را به عنوان سفیر اینگیلیس تو ایران معرفی کنن... ای تو کله ی هر بی پدر و مادر و بی شرفی که نون خمینی و شهدا رو خورد و آش اجنبی رو هم زد."آش به هم زدن" پیشکش ، حداقل تو آش خودمون پشگل نریزید بی غیرت ها. راستی ! از مهمونای جشن تولد ملکه ی مفخم تو سفارت اینگیلیس تو تهران چه خبر؟ به نظر شما با این بی شرفا باید چی کار کرد ؟ خدایا ! نصیب فرزندان روح الله قرا بده کندن شلوار این سلمان رشدی حرامزاده را یا در این راه شهادت رو قسمتمون کن . شادی روح شهیدان مصطفی مازح و محمدابراهیم عطایی صلوات
تو کله ی ملکه ی اینگیلیس با اون شوهر مونگلش |
بازگشت يك ابرمجاهد

بالا خره مسابقه ما هم تمام شد . و اما این آدم خفن کسی نیست جز سردار دل و جیگر دارای خاور میانه "حاج عماد". اسم کاملش هم "عماد فائز مغنیه" است . این آدم شلواری از آمریکا یی ها کنده که
در به در دنبالشن. عکسی که بالا براتون گذاشتم مر بوط به اعلامیه پلیس فدرال آمریکا(اف - بی - آی )برای دستگیری "عماد مغنیه" است. روی اعلامیه به زبون خارجکی نوشته :
تاريخ تولد: سال ١٩٦٢
محل تولد: لبنان
بلندي قامت: ۵ پا و ٧ اينچ
وزن: نامعلوم
جثه: نامعلوم
رنگ مو: خرمائي
رنگ چشمان: نامعلوم
رنگ چهره: نامعلوم
جنسيت: مذکر
مليت: لبناني
شغل: نامعلوم
زبان: نامعلوم
علائم مشخصه: ندارد
اسم مستعار: حاج
وضعيت: متواري
گفته ميشود که مغنيه رئيس تشکيلات امنيتي سازمان تروريستي حزب الله لبنان است و تصور ميرود که در لبنان به سر ميبرد.
وي به اتهام توطئه براي سرقت هواپيما، گروگانگيري، راهزني هوائي منجر به قتل، دخالت در کار خدمه هواپيما، قرار دادن وسيله منفجره درون هواپيما، همراه داشتن مواد منفحره در داخل هواپيما، و حمله به مسافران و کارکنان هواپيما، راهزني هوائي منجر به آدمکشي، راهزني هوائي، گروگانگيري، مداخله در کار کارکنان پرواز، و قرار دادن مواد منفجره درون هواپيما، قرار دادن وسائل انفجاري درون هواپيما، حمله در داخل هواپيما به قصد ربودن آن بوسيله اسلحه خطرناک که منجر به جراحات شديد شده ومعاونت و همدستي در جرم تحت تعيقب قرار دارد.
براي "عماد فائز مغنيه" به خاطر نقشش در طرح نقشه و مشارکت در ربودن يک هواپيماي تجاري در تاريخ ١٤ ژوئن ١٩٨۵ که به حمله به مسافران و خدمه گوناگون هواپيما و کشته شدن يک شهروند آمريکا منجر شد کيفرخواست صادر شده است.
آقایون! خانوما!
توجه داشته باشید، این چیزایی که خوندید از زبون آمریکایی هاست. این یانکی های بی پدر و مادر به هرکی جیگر کنه بهشون بگه بالای چشتون ابرو می گن تروریست!
کیه که ندونه تو همه عملیاتای عماد مغنیه، یا کماندوهای حرومزاده آمریکایی کشته شدن یا مامورای سیا که تو لبنان بودن. این هواپیما ربایی که تو اعلامیه اف بی آی اومده خیلی برای آمریکایی ها سنگین تموم شده. آخه مجبور شدن سرنشینای هواپیما رو با ۷۰۰ تا زندانی لبنانی که اسیر دست اسراییلی ها بودن مبادله کنن. این بزرگترین مبادله اسرا بین لبنانیا و اسراییلی ها تا اون موقع بود. تو این هواپیما ربایی یکی از تفنگدارای آمریکایی(مارینز) که می خواست حاج عماد رو خلع سلاح کنه هم کشته شد. بدبخت اسکل!
توی پايگاه اطلاع رساني سازمان سيا در باره ی" حاج عماد" نوشتن: دو دهه است كه عماد مغنيه سر نخ عمليات هاي ضدغربي شيعي را در دست دارد ميدان فعاليت اين مرد تمامي جهان است پيش از بن لادن هيچكس به اندازه مغنيه عمليات تروريستي عليه هدفهاي غربي انجام نداده است. وي در عملیات انتحاری (استشهادی) علیه سفارت آمريكا در لبنان در سال 1983 و ستاد مركزي تفنگداران آمريكايي در بيروت، حمله به ستاد نظامي اسرائيل در لبنان و سفارت اسرائيل در آرژانتين در سال 1992 و انفجار در مركز همياري يهود در بوئنوس آيرس در سال 1994 نقش رهبر عمليات را داشته است.
چند وقت پیش یه یارویی که نويسنده و مامور ارشد عملياتي سازمان سيا بوده و حالا بازنشسته شده به فاكس نيوز گفته بود: بخش تروريستي حزب الله را نصرالله اداره نمي كند و اين بخش در اختيار عماد مغنيه است. وي دومين فرد در اين سازمان به شمار مي رود. وي زماني كه در دهه سوم زندگي خود قرار داشت حملات خود را آغاز كرد. اما رابطه مغنيه و القاعده نزديك نيست ...القاعده و مغنيه نمي توانند با يكديگر كار كنند، چون اهداف متفاوتي دارند. مغنيه به ايراني ها وفادار است و با نصرالله كار مي كند، اما با نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي ايران هم همكاري دارد ...
هفته نامه آمريكايي نيوزويك توی یکی از شماره های خودش نوشته : كاخ سفيد احتمال بازگشت عماد مغنيه به صفوف عملياتي حزب الله لبنان را درصورت حمله به ايران محتمل مي داند.
اين هفته نامه با تيتر «هراس آمريكاييها از بازگشت يك ابرتروريست» نوشته: قبل از اسامه بن لادن نام عماد مغنيه تروريست وابسته به حزب الله لبنان در صدر ليست تروريست هايي بود كه آمريكاييها از او مي ترسيدند و به عنوان خطرناكترين تروريست جهان از او حساب مي بردند، اما هم اكنون آمريكاييها از آن هراس دارند كه اين "ابرتروريست" باز گردد.
(البته امریکایی ها خیلی غلط می کنن به حاج عماد ما بگن "ابر تروریست" ایشون "ابرمجاهد" و "ابر شلوارکن" آمریکایی ها و اسراییلی ها هستن)
نيوزويك نوشته: يكي از عوامل سيا كه به تازگي بازنشسته شده است درباره اين موضوع گفت، شكي نيست كه در صورت رويارويي آمريكا با ايران، حزب الله از مغنيه استفاده خواهد كرد. مغنيه اين روزها درطراحي برنامه هاي عملياتي حزب الله فعاليت مي كند و به عنوان تهديدي جدي تلقي مي شود.
اين هفته نامه ی پر هارت و پورت آمريكايي از قول یکی از گنده جاسوس های حرومزاده ی سيا نوشته: مغنيه مسئول عمليات خارجي حزب الله است و اف بي اي و ديگر سازمانهاي امنيتي غربي معتقدند حزب الله حتي در داخل خاك آمريكا مراكز بكارگيري عوامل جديد و جمع آوري كمكهاي مالي دارد.
این وسط یکی از حرومزاده های اسراییلی هم که فرمانده عملياتي گردان جليل ارتش اسرائيل در شمال فلسطین اشغالیه قد قد کرده که : مغنيه مغز متفكر همه عمليات نظامي حزب الله است.
اینم بگم که نیوزویک یه چیزایی هم ازقول يه مقام ايراني دراين باره نوشته که از این قراره: توجه آمريكايي ها به مغنيه نشان دهنده بي اطلاعاتي و سردرگمي آن ها درباره مسائل دروني حزب الله است. مغنيه بيش از يك دهه است كه هيچ عملياتي نداشته و حزب الله فرماندهي جديدي را براي امور عملياتي به كار گرفته است كه آمريكايي ها چيزي درباره آن نمي دانند و من هم در اين باره چيزي نخواهم گفت!
حاج عماد آدم خیلی بزرگیه اما اساسا امریکایی ها از هرکسی که دستشون بهش نرسه یه غول بی شاخ و دم درست می کنن!
یه بار دیگه اعلامیه اف بی آی رو ببینید، عکسشون که حداقل مال ۳۰ سال پیشه!
از ۱۵ مورد مشخصات فردیشونم ۶ مورد نامعلومه!!
تازه ببین جلوی اسم مستعار چی نوشتن: "حاج"!!!
اسگل ها نمی دونن که "حاج" اسم مستعار نیست!!!!
اینکه می بینید یانکی ها و اسراییلی ها این طوری از عماد تعریف می کنن، چون بدجوری گذاشتشون تو خماری!
راستشو بخواین هیچ کس نمی دونه حاجی الان چیکارست. حتی اسراییلی ها وسط جنگ ۳۳ روزه فیلمی منتشر کردن که تو اون گفتن عماد مغنیه فاطی بچه های حزب الله س. ما که فیلمو دیدیم. یارو شکل همه بود جز عماد خان!
در دشت فنا هرکه سفر داشته باشد
ره توشه همین بس که جگر داشته باشد
روبه صفتانند و گریزند رقیبان
خوشتر که ره عشق خطر داشته باشد
این عکس پایینی حاج عماد هم البته خیلی قدیمیه. چند روز آینده ۲، ۳ تا عکس باحال ازش براتون میذارم. البته می دونید که اینجور ادما با عکس و مکس حال نمی کنن!
یا علی!

این عکس مال اوایل دهه ی نوده
برو تو کف تیریپش
.....................................................................
اینم از برنده های مسابقه
۱- حسن روزی
۲- بی نشان
می تونید برید تو کامنتای مربو ط به مسابقه و جوابارو ببینید.
این ۲ تا رفیقمونم برای ما یه کامنت بذارن و بگن چطوری هدایا رو بهشون برسونیم حال می کنن!
هو حق!

این داداشمون به اسم "محمد خلیل الجعبری"از بروبچه های جهاد اسلامی فلسطینه که روز شنبه ۱۹ خرداد با سه تا از بروبچ دیگه فلسطینی به پست ایست بازرسی اسراییلی ها تو گذرگاه "کیزوفیم" حمله کردن.
تو این مقر کماندوهای تیپ ویژه "گیوعاتی" مستقر بودن که خیلی ادعای نینجایی شون میشه.
قرار بود بر و بچ فلسطینی تو این عملیات چندتایی از این نینجاها رو اسیر کنن تا با اسرای فلسطینی مبادله بشن اما موفق نشدن. آخرشم این داداشمون شهید میشه و بقیشون هم برمی گردن عقب.
ایشون قبل از شهید شدن موفق می شه شلوار یکی از این حروم زاده هارو بکنه. بابا بازم دم این بچه های جهاد اسلامی گرم .
شادی روحش صلوات
راستی مسابقه ی زیر هنوز برقراره.جایزه ی خوبی هم براش در نظر گرفتم چون جواب درستاتون زیاد نیست!

از این آدم خفن چی می دونید؟
این عکس یه مدت اینجا می مونه تا ببینم کی اونو میشناسه. یه راهنمایی:
آدم تو پیه ! احتمال داره به ۳ نفر هم یه جایزه ای ، چیزی بدم! البته احتمالا!
ولی خب! شانستونو امتحان کنید،بد نیست. خودتونم یه محکی می خورید.
کامنتای این پست هم که جوابی ، چیزی توش باشه نمایش داده نمی شه.
همین!
پاسخ به یک توهم!
مطلب زیر بخشی از کامنت یکی از خوانندگان مطلب "امیرالاستشهادیون" است که طی یکی دو روز گذشته به وبلاگ "مرصاد" ارسال شده است. ضمنا از کاربران عزیز تقاضا می شود تا بدون ملاحظات بی جهت، خود را معرفی کرده و آدرسی برای تماس و تبادل آرا و اطلاعات ارائه نمایند. نویسنده مطلب زیر ما را لایق ندانسته و تنها خود را "مصطفی" معرفی کرده است.
و اما مطلب:
دوست عزیز...
باید این را هم بدانی که شیرانی چون یحیی عیاش و صلاح شحاده و صلاح غندور و غیره در سرزمین شیران یعنی ایران و توسط راد مردانی آموزش دیدند که هنوز هم گمنامی را برترین افتخار میدانند و در حقیقت اون رژیم غاصب تا حالا هرچه خورده از رزمندگان خودمان خورده .
راجع به جملاتی که خواندید، توضیحاتی ضروری است که باید برای اولین و آخرین بار داده شود:
تنها رعایت پاکیزگی گفتاری، شرط ادب نیست بلکه در نظر گرفتن حق و عدالت نیز واجب است و حتی در مواردی اولویت دارد.
البته این یک توهم قدیمی ایرانیان است که همه خوبیها، خیرات و هنرهای عالم را به خود نسبت دهند و مصرع مبالغه آمیز و بی انصافانه "هنر نزد ایرانیان است و بس!!!" موید این توهم تاریخی است.
ما پیروان مکتب اهل بیت آموخته ایم که پیش از هر چیز حق و حقیقت را مد نظر خود قرار دهیم و در همین راستا نمی توانیم خود را اسیر توهمات بیمار گونه تاریخی که منشا و سرچشمه آن را نمی دانیم کنیم.
افراد نام برده شده در داعیه بالا، تا زمان شهادتشان، هیچ کدام توفیق زیارت سرزمین پیروان اهل بیت را نداشته اند و بنابراین ادعای آموزش دیدن آنان توسط رزمندگان ایرانی گزافه ایست بی بنیاد که تنها به درد رجزخوانی های تبلیغاتی می خورد. در مورد "صلاح غندور" به دلیل عضویت او در حزب الله لبنان می توان دلایلی بر ارتباط وی با عناصر ایرانی و تاثیرپذیری او از مجاهدان ایرانی ارائه کرد، اما درباره مجاهدان فلسطینی، چنین چیزی صحت ندارد. مدیریت این وبلاگ معتقد است که فلسطینیان اگر هم تحت تاثیر شیوه های رزم ایران اسلامی بوده اند، (که قطعا چنین است) با واسطه رزمندگان حزب الله لبنان بوده است. چنین امری به هیچ عنوان از ارزش مجاهدات این سربازان "بسیج جهانی مستضعفین" نمی کاهد. چنین ادعایی درست مثل این است که عمل شهادت طلبانه شهید "حسین فهمیده" را تحت تاثیر خلبانان "کامیکازه" ژاپنی در جنگ دوم جهانی یا ویت کنگ های انتحاری در جنگ ویتنام بدانیم!

فلسطینیان امروزه در شیوه های رزمی خود، یا به صورت مستقل یا با الگوبرداری از حزب الله لبنان عمل می کنند، البته بر اثر همان توهم کذایی که ذکرش رفت، بسیاری از دوستان و حتی دشمنان، گمان می کنند که مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان، حتی نفس کشیدن را از ما ایرانیان یاد گرفته اند!!! و "مقاومت، نزد ایرانیان است و بس!!!"
متاسفانه برای این قبیل دوستان و دشمنان هر ادله ای ارائه شود، مثمر ثمر نخواهد بود. چرا که صرف نظر از دشمنان و مغرضان، عمده دوستان با پناه بردن به چنین فضاسازی هایی سعی دارند تا کم کاری های خود و غیبتشان را از عرصه جهاد فی سبیل الله توجیه پذیر نمایند.
ذکر نکته ای محض اطلاع برخی از دوستان عزیز خالی از لطف نخواهد بود که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، تمامی مبارزان متمایل به حرکات مسلحانه علیه رژیم پهلوی، برای فراگیری آموزه های نبرد مسلحانه به سازمان فلسطینی "فتح" و سازمان فلسطینی-سوری "العاصفه" مراجعه می کردند.
تمام کادرهای جنگجوی گروه های یازده گانه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی (موسسان آینده سپاه پاسداران) و حتی گروه هایی مثل "مجاهدین خلق" (منافقین) و چریک های فدایی خلق و ... با سفرهای قاچاقی به سوریه و جنوب لبنان در پادگان های فلسطینیان آموزش دیده اند. حتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، د راولین دوره آموزشی سپاه پاسداران، تعدادی از افسران کارآزموده فلسطینی در سعدآباد به آموزش داوطلبان ورود به سپاه پرداختند. بسیاری از آموزش دیدگان این دوره ها در قید حیات هستند.
آیا حالا فلسطینی ها باید ادعا کنند که همه حماسه آفرینی های سپاه و بسیج و دیگر سربازان حضرت روح الله زیر سر آنان بوده است؟؟
در پایان بار دیگر همه دوستان و علاقه مندان بسیج جهانی مستضعفین را به رعایت حق و انصاف دعوت می کنیم. به یاد داشته باشیم که مطابق فرمایشات مقام عظمای ولایت، خداوند برای پرچمداری اسلام با هیچ قومی (ترک و لر و فارس و...) قرارداد نبسته است و برای عظمت اسلام هیچ نیازی به این طایفه و آن قبیله ندارد و اگر ما شایستگی های خود را در عرصه عمل به ظهور نرسانیم، معلوم نیست که این پرچم در دستان ما باقی بماند. مقاومت خصوصه تمام فرزندان معنوی پیامبر اعظم است و در این میان آنانی نزد خداوند عزیزترند که با تقواترند.
به امید آزادی قدس، کعبه و کربلا
آقا جون ! مطلب پایینی (مادر) رو هم ببینید. اون از این یکی خفن تره. من باشم که از این به بعد واسه شما دو تا مطلب جالب بذارم. جنبه اش رو ندارید. اینقدر سخته واسه دو تا مطلب نظر دادن ؟ صلوات برای شادی روحش یادتون نره. خدا عاقبت ایشون رو نصیب ما هم بکنه.
بانو "ریم صالح الریاشی" مادر ۲۲ ساله ی فلسطینی در ۱۴ ژانویه ۲۰۰۴ در یک پست ایست و بازرسی اسراییلی های حرومزاده، بمبی را که به همراه داشت منفجر کرد.
با این عملیات استشهادی ۴ تا سرباز اسراییلی سقط شدند و به درک سیاه رفتن و ۶ نفر هم لت و پار شدن!
شعر زیر به افتخار این مادر فلسطینی توسط استاد "حسین اسرافیلی" سروده شده که امیدواریم شفاعت این شیرزن شهادت طلب در آخرت نصیبمان شود.

زن، به عزمی دگر کمر را بست
کودکش را فشرد در آغوش
کودک و زندگی عزیز، ولی
عزم او را نمی کند خاموش
زن که نه، شیر بیشه توحید
از تبار بزرگ عاشورا
عشق می خواندش به جانبازی
می زند عرش حق، صدا او را
شیرزن، قامت رشیدش را
به شکوه شهادتش آراست
از گلوی مهیب آتش و خون
بانگ "الله اکبر"ش برخاست
در گذرگاه جانیان یهود
سایه مرگ، وحشتی انداخت
ناگهان انفجار و آتش و دود
بر ستم پیشگان، جهنم ساخت
زن به شوق وصال حضرت دوست
خنده زد در میان آتش و خون
ناگهان، انفجار و آتش خشم
آتش افروخت بر "بنی صهیون"
دو شکوفه از او به جاست هنوز
دو شهادت، دو انفجار دگر
تا کجا این دو آتش پنهان
شعله افکن شوند بار دگر
به زودی وصیتنامه شهید "ریم صالح الریاشی" رو براتون می ذارم تا کف بالا بیارید!
شب وفات امامه. من که اصلاْ باور ندارم امام مرده. امام برا من زنده ست. می خوای باور کن می خوای نکن. اگرم فکر می کنی شعار میدم اصلاْ مهم نیست. مرده تویی! مرده منم! زنده اونیه که هنوز یه مشت جوون که اصلاْ ندیدنش به عشقش و به اسمش تو لبنان شلوار اسرائیلیا رو پرچم کردن! حالا من و تو دلمونو خوش کنیم که نفس می کشیم و شیعه ی امیرالمومنین هستیم.من ۱۴ خرداد می رم مرقد امام. اما نه واسه زیارت قبر امام. من واسه خودم نذر دارم یه کارایی رو حتماْ انجام بدم. اینم از اون نذرهاس! امام که اونجا نیست. امام تو دل و جیگر مردونه و با صفای همه ی عاشقاشه. یه جمله هم با آقایون مسولینی که همه چیزشان از امام است و حالا دم درآورده اند. حضرات ! شما که عمرا لای وصیت نامه امام رو هم باز نمی کنید. اما محض خاطر آخر و عاقبت خودتان هم که شده شرفیاب بشید و سری به فرمایشات آخر ایشون بزنید شاید خدا یه رحمی بهتون بکنه و اوضاعتون کمی بهتر بشه. اما م هم واسه امثال شما فرموده اند: «... من تكليف خود را كه هدايت است ادا كردم و اميد است به اين نصيحت [مسائلي كه در وصيتنامه نوشته شده]كه پس از مرگ من به شما مي رسد و شائبه قدرت طلبي در آن نيست گوش فرا دهيد و خود را از عذاب اليم الهي نجات دهيد...»
البته بنده شخصا هیچ امیدی به شما ندارم .
ای تو کله ی همه ی دشمنای خمینی
همه ی بروبچه های با عشق خمینی رو تو همه ی دنیا از شیکاگو تا بیروت عشق است.
یه عکس باحال از شاگرد توپ امام خمینی و سالار بروبچ مقاومت اسلامی لبنان.
شهید سید عباس موسوی. دبیر کل سابق حزب الله لبنان
یکی از بچه های مقاومت با تیریپ خفن هم در حال توضیح مراحل در آوردن شلوار اسرائیلی هاست!
تاریخ عکس احتمالاْ باید اواخر دهه ی ۸۰ میلادی باشه
به زودی براتون از سید عباس موسوی بیشتر می نویسم . ![]()
کیست آن لایی الایی یک لا جامه که چو شمشیر علی گرم کند هنگامه
مگر بیش از این است که ما ظاهرا از جهانخواران شکست بخوریم و
نابود شویم؟
مگر بیش از این است که ما را در دنیا به خشونت و تحجر معرفی
می کنند؟
مگر بیش از این است که با نفوذ ایادی قاتل و منحرف خود در محافل و
منازل، عزت اسلام و مسلمین را پایکوب می کنند؟
مگر بیش از این است که فرزندان اسلام ناب محمدی در سراسر جهان
به چوبه های دار می روند؟
مگر بیش از این است که زنان و فرزندان خردسال حزب الله در جهان
به اسارت گرفته می شوند؟
بگذار دنیای پست مادیت با ما چنین کند ولی ما به وظیفه اسلامی خود
عمل کنیم...
حضرت امام روح الله المصطفوی الخمینی
دوم فروردین ماه هزار و سیصد و شصت و هشت هجری شمسی
این اساس نامه شهادت طلبی و جهان آشوبی ست.
با همین جمله می شود شلوار همه عالم را در آورد.
ای خدا... من با عشق این پیرمرد چه کار کنم؟
آه ای امام!
ای حجت مسلمانی من!
با تو چه بگویم؟
امام! داغم چو داغ رفتنت تازه است
شبیه صبر تو، غم های من بی اندازه ست!
این عکس منحصر به فرد مربوط به روز اشغال شهر قدس در سال ۱۳۴۷ش (۱۹۶۷م) می باشد.
ملاحظه می کنید که یک مشت صهیونیست حرومزاده به لطف ...گشادی سران کشورهای عربی چطور به ریش مسلمونا می خندن!
ای تو روح هرچی آدم بی غیرته وطن فروشه!
آی دیدن داره اون روزی که رییسمون با اون ۳۱۳ نفر بیاد و شلوار همه این بی شرفا رو در بیاره. اون موقع ببینم کدوم یهودی ...داره بیاد تو حرم مسجدالاقصی وایسه و عکس بگیره!
شاید هم تا اون روز خودمون رفتیم و ترتیبشونو دادیم. کی می دونه!




این آخری هم یک عکس دیگر از مهندس شهادت طلب!
و یا لیتنی کنت معه فافوز معه
یا حق!

یه جوون ۱۹ ساله لبنانی، صبح یکی از روزهای آبان ماه ۱۳۶۱ شمسی، بعد از نماز صبح، سوا ر پژوی ۵۰۴ خودش شد و از ولایت پدری اش (دیرقانون النهر) خارج و به سمت شهر"صور" به راه افتاد . در آن زمان دوسوم خاک لبنان بوسیله اسراییلی های حرومزاده به نجاست کشیده شده بود.
" ستاد سرفرمانداری نظامی ارتش شکست ناپذیر !!!!!!!! صهیونیست ها" در آن سال در مستحکم ترین ساختمان شهر" صور" بر پا شده بود. تمام کارهای نظامیان اسراییلی در لبنان اشغالی، از این ستاد فرماندهی می شد.